![]() |
![]() |
|
|
قاصد روزهای ابری، داروگ! کی می رسد باران؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 8:45 توسط مریم پناهی |
|
|
پنج شنبه و جمعه ها کار دیگه ای می کنم. وقتی نشستم کنارش، یه دستش رو زانوهاش بود و داشت از شیشه ماشین بیرون رو نگاه می کرد، بند انگشتاش بزرگ بودند و پیر، با یه دست که رو لبهاش گذاشته بود، داشت لبهاشو می جویید. آرایش نسبتا غلیظی که دور چشمش کشیده بود، سنشو بالا برده بود. زیبایی موهای صافش از زیر روسری کاملا پیدا بود. با نشستنم روشو بر گردوند، ببخشید کوچولویی گفتم، خودشو جمع تر کرد که جا برای من بیشتر باز بشه، گرمای هوا بیداد می کرد، پف پفی کردم، نگاه دوباره ای کرد، این دفعه سرتا پامو با لبخند زیباش؛ جذبش شده بودم. خودش ادامه داد: - مال این ورا نیستی، نه؟ - برای کار آمدم. نگاه این دفعش سنگین تر بود. - برای کار، تو هم؟ - تو چه کار می کنی؟ ظاهرا کار می کنی نه؟ - همین جا تو بازار، لباس بسته بندی می کنم. تو تولیدی. - درآمدش خوبه؟ - بد نیست. - چه قدر می گیری؟ - از 7 صبح تا 7 شب کار می کنم. پنج شنبه ها تا ظهر. هفته ای 50 تومان. - هفته ای 50 تومان؟ - آره دیگه، بده؟ مجبورم خرج پدر پیر و مادرمو و برادرمو می دم. برادرم کوچیکه. نمی تونه بره کار کنه؟ از اعتماد سریعش کمی تعجب کرده بود. سنش به جرات به پونزده یا شونزده می رسید. - حتما کرایه خونه هم دارید؟ - بعله که داریم یه اتاق ماهی 60 هزار تومان، تو پامنار. - خودتم که خیلی سن نداری؟ درسته؟ - شونزده سالمه. - چقدر موهات خوشگله؟ - آره، همه میگن. - چرا پدر و مادرت کار نمی کنن؟ - هر دو گرفتارند. تعجب منو که دید ادامه داد: - نفهمیدی؟ معتادند؛ می کشند. - آهان! خب این پول که چیزی نیست که هم باهاش کرایه خونه بدی و هم خرج اونارو تامین می کنی؟ اتوبوس توقف کرد سر ایستگاه. موقع پیاده شدن، کیفشو از روی من به سمت خودش کشید و زیر لبی آرام دم گوشم گفت: - چیزی نیست، پنج شنبه و جمعه ها کار دیگه ای می کنم، با اوستام می رم، اون درآمدش بد نیست.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 14:33 توسط مریم پناهی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم آبان 1389ساعت 16:6 توسط مریم پناهی |
|
|
اندوه، همان، تیری به جگر نشسته تا سوفار.
تسلای خاطر، همان، مرثیه ای ساز کردن. غم همان، غمواژه همان، نام صاحب مرثیه دیگر. *** همیشه همان، شکر...همان، شب همان، ظلمت همان تا "چراغ" همچنان نماد امید بماند، راه همان، و از راه ماندن همان. *** تا چون به لفظ "سوار" رسی مخاطب پندارد نجات دهنده ای در راه است و چنین است و بود که کتاب لغت نیز به بازجویان سپرده شد تا هر واژه را که معنایی داشت به بند کشند و واژگان بی آرش به شاعران وانهند و واژه ها، به گنهکار و بی گناه تقسیم شد. به آزادواژه ای بی معنی سیاسی و بی معنی نمادین و بی معنی ناروا و بی معنی و شاعران از بی آرش ترین الفاظ چندان گناه واژه تراشیدند که بازجویان به تنگ آمده شیوه دیگر کردند، و از آن پس سخن گفتن نفس جنایت شد. شاملو |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 8:40 توسط مریم پناهی |
|
|
می خواهم بلبلان گلو بریده را گرد آرم و از نسیم گلویشان برای تو آوازی برآرم ماه مچاله یی! که عاشقان به وصلت رسیده فراموشت کرده اند ای خون سرد مباح شده در باجه ها، خونی که به قدر چشم پرنده ای در قلبم مانده ای ساعت مومین در آفتاب بهاری آب شد و تو بیرون زمان مانده ای بلبلان کپک زده در رویای بهاری آواز می خوانند و در غبار فرو می پاشند. باران زنگوله های سپید را در گردن آسمان بر هم می کوبد و ماه زنگ زده خون گرم در شعرم فرو می ریزد. شمس لنگرودی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 11:23 توسط مریم پناهی |
|
|
: واگویه ای از اشک با عظمت سبلان
"با من بگو، ای سرزمین پر از رمز و راز من! با من بگو ای رزمگاه من! در کوچه های شب، با تو چه کرده اند! که چنین رام و بی جدال، سرب سیاه زمانه را، پیمانه می کنی؟ *** در بیشه های ژرف درختان کاج تو، در دره های تنگ گرفتار باد تو، آیا یلی نمانده که به فریاد خشم خویش، آشفته سر کند این خفته اژدها؟ *** در کارگاه من، در کارگاه تو ای همنبرد من! از دیرباز، در کارزار کار، گلبوته های خطرساز انقلاب، ترسیم می شوند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 8:41 توسط مریم پناهی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 8:34 توسط مریم پناهی |
|
|
چرا این همه دلواپسی! تو که تصمیم خودتو گرفته بودی. بازم شک و تردید و دو دلی. ای بابا کی به کیه. کی این همه مدت بهت گفته خرت به چنده. برو، اولین بار سخته. تازه نازی خانم سلمونی حالیش کرده بود که یارو خودشم بلده برات صیغه بخونه. پس دیگه دلواپسیت برا چیه. برو به هیچی فکر نکن. وقتی زنگ درو زد. بدون اینکه کسی از پشت آیفون بله بگه، در واشد. هراسش دو چندان شد. بازم تردید لعنتی آمد سراغش. خدایا خودمو به خودت سپردم. تو می دونی از رو ناچاریه. دلش تاپ تاپ مثل سیر و سرکه می جوشید. دو دو کرد. خواست بازم برگرده. اما به خودش نهیبی زد. یاد سهیلا و سحر افتاد. سحر حسابی گریه کرده بود و می گفت بچه ها مسخره ام می کنن. دیگه این کفشارو نمی پوشم. رفت تو. از حیاط گذشت. در راه پله رو باز کرد، نمی دونست باید از پله ها بالا بره یا نه. اما خب در دیگری اونجا نبود. از پله ها بالا رفت. به پیچ اول رسید. آیینه قدی گذاشته بودند. خودشو دید، چه می کنی با خودت دختر؟ چشمهاشو زیاد کشیده بود اما بهش می اومد، خوشش آمد. خنده ای زد و بالاتر رفت. شیطنتش برا اینکه از خودش خوشش آمده بود، کمی سرحالش کرده بود. به پیچ دوم رسید بازم دری نبود. آمد از پله بعدی بالا بره، کفشش دور پاش پیچید. نزدیک بود بیفته. گیر داد به نرده کناره پله ها. کفششو درست کرد. هیچ موقع عادت نداشت با کفش پاشنه بلند راه بره. یاد مادرش افتاد، نمی دونم مامان چه جوری با این کفشای پاشنه صناری راه می رفت. قیافه مادر ذهنشو گرفت. قفسه سینه ش فشار آورد. راستی ها چرا هروقت می رفت بازار این همه خودشو می آراست. کفش پاشنه بلند برا چیش بود. هروقت که بهانه می گرفت که خب بازار می ری منم با خودت ببر. نمی بردش. بالاخره هم نفمید، چرا نمی بردش. آخه خیلی کوچک بود که مادرش مرده بود. از خاطراتش شاید فقط کفشای پاشنه صناری و بازار رفتنش یادش می آمد و اینکه همیشه گریه می کرد که اونو با خودش ببره و نمی برد. یک دفعه یادش بود و مادرش وقتی برگشت صورتش حسابی کبود بود، بهش گفت چی شده گفت که بازار زمین خورده. او بهش گفته بود دست و پاهاتم درد می کنه. مادر گفته بود: نه. هیچ جایی دیگرم درد نمی کنه، تازه صورتم هم درد نمی کنه، فقط فکر کنم یه کمی دلم شکسته. بهش گفته بود چه جوری خورده زمین که فقط دلت شکسته. مادر گفته بود بعدا خودت می فهمی. خیلی طول داده بود باید می رفت. یارو هر کی که بود الان دیگه حوصله اش سر می رفت شاید دیگه درو براش باز نکنه. از پیچ دیگر بالارفت. بازم دری نبود باز آیینه قدی دیگه ای. انگار نسبت به دیروز کلی لاغرتر شده بود. لباسشو مرتب کرد و روسریشو جابجا و موهای بیرون زده شده اش رو نمی با آب دهنش زد. بالاتر رفت. به پیچ بعدی رسید. به نفس نفس افتاده بود چقدر پله. ای بابا خانه ات آباد. چه جوری هر روز خودشون بالا و پایین می رن. از نرده گرفت. خودشو می کشید. حالا دیگه فکر می کرد شاید چهار طبقه اومده بود اما عجیب هیچ دری برای ورود در هیچ طبقه ای وجود نداشت. مشکوک شد. خیلی ترسیده بود. به نازی سلمونی تف و لعنتی فرستاد: ببین برای اولین بار منو کجا فرستاده، بی معرفت، خوبه این همه بهش سفارش کردم. حسابی ترس برش داشته بود. خواست برگرده. پیش خودش فکر کرد یه طبقه دیگه بالا می رم. باز به پیچ دیگه ای رسید. باز آیینه قدی. یاد آرایشگاه نازی افتاد که همش آیینه بود. خیلی ترسید و بدو برگشت پایین. با سرعت ده برابر زمانی که طول کشیده بود که بالا برود. به حیاط رسید هرچی گشت در کوچه رو پیدا نکرد. دیگه تقریبا داشت می لرزید. می خواست جیغ بزنه. دور خودش تو حیاط می گشت. تو دور سوم به یه دیوار گوشتی برخورد کرد.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 19:28 توسط مریم پناهی |
|
|
بهار آمد گل و نسرین نیاورد نسیمی بوی فروردین نیاورد
چرا خون می چکد از شاخه گل؟ چه پیش آمد؟ کجا شد بانگ بلبل؟
چرا در هر نسیمی بوی خون است؟ چرا زلف بنفشه سرنگون است؟
چرا سربرده نرگس در گریبان؟ چرا بنشسته قمری چون غریبان؟
چه آفت راه این هامون گرفتست؟ چه دشت است این که خاکش خون گرفتست؟
مگر دارد بهار نورسیده دلی و جانی چو ما، در خون کشیده!
بهارا، تلخ منشین! خیز و پیش آی! گره واکن ز ابرو، چهره بگشای!
سرورویی به سرو و یاسمن بخش! نوایی نو به مرغان چمن بخش!
بهارا، بنگر این دشت مشوش که می بارد بر آن باران آتش!
بهارا، بنگر این خاک بلاخیز! که شد هر خاربن چون دشنه خونریز!
بهارا، بنگر این کوه و در و دشت که از خون جوانان لاله خون گشت!
بهارا، از گل و می آتشی ساز! پلاس درد و غم در آتش انداز!
بهارا شور شیرینم برانگیز! شرار عشق دیرینم برانگیز!
هنوز اینجا جوانی دلنشین است هنوز اینجا نفسها آتشین است
بهارا باش کاین خون گل آلود برآرد سرخ گل چون آتش از دود
اگر خود عمر باشد، سربرآریم دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم ازین موج و ازین توفان برآییم
به نوروز دگر هنگام دیدار به آیینی دگر آییم پدیدار
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 12:20 توسط مریم پناهی |
|
|
تخته سیاهش به وسعت دیوارهای شهر بود.
با خروج دود از لوله اگزوز اتوبوس تندتر کردم، ولی باز فاصله ام با اتوبوس زیادبود، اگر جا می ماندم مجبور بودم با اتوبوس دیگر بروم خیلی دیر می شد. بناچار با وجود بار و بندیل زیاد سریع ترکردم. در همین حال بود که صداشو از پشت سرشنیدم که خطاب به راننده اتوبوس داد می زد: - آقا وایستا، وایستا! کمی راحتتر شدم، حالا دو نفری می دویدیم، با وجودی که از ابتدا با هم فاصله داشتیم، از من پیشی گرفت. کیف دوشی روی کتفش براثرشتاب دویدنش بالا و پایین می رفت و وسایل درون آن صدا می داد. هر دو همزمان از پله اتوبوس بالا رفتیم. اتوبوس راه افتاد. نفس نفس زنان نگاهی بهم کرد و گفت: - دیدی بالاخره رسیدیم. نفسی کشیدم و پله بعدی را بالا رفتم، جابجا شدم و فارغ البال میله اتوبوس را چسبیده به بیرون نگاه کردم. صدای پسرک نگاهم را برگرداند. خودش بود. همرزم من در دو کنار خیابان، برای گرفتن اتوبوس. ظاهرا هر دو برای کار روزانه به دنبال اتوبوس می دویدیم. - خانم ها، آقایان، من مهندس بهداشتم، بهداشت و سلامت را با خودم این ور و اونور می برم. تنها راه سلامتی دندوناتون همین مسواک زدنه. روزی سه بار مسواک بزنید. - سیاهی دندونای جلوش به روی آدما می خندید - من مسواک و چسب زخم می فروشم، مسواکهایم مارک دکتر Best هستند، خارجیه، دوقلوست، 200 تومان هم بیشتر نیست. ببینید من مبارزه با گرانفروشی هم می کنم، کجای دنیا مسواک به این ارزونیه. چسب زخم هامم عالیه. یه وقت اگر جنگ آمریکا با عراق به کشور ما هم سرایت کرد، البته خدا نکنه جنگ بشه. ولی خب باید احتمالشو داد، انوقت شاید به دردتون خورد. بیایید از این چسب زخمها هم بخرید. میله اتوبوس را رد کرد و به قسمت زنانه آمد. صداش مثل نوار ضبط شده بدون هیچ کم و زیادی دوباره تکرار شد. خانمها، آقایون... نزدیکتر شد، بعد از هر سکوتی - این زمانی بود که کسی ازش می خرید – دوباره از اول شروع می کرد. هم صداش و هم نوع تبلیغش برایم جالب بود. حالا دیگر هر دو در ته اتوبوس جا گیر شده بودیم. نگاه آشنایی بهم کرد و لبخندی بر لبانش نقش زد. - خانم مسواک نمی خوای، از داروخونه ارزونتره، جسب زخمهایم هم جنسش عالیه. - چطوری؟ خسته نباشی؟ اگر تو نبودی من هنوز تو خبایون وایستاه بودما... - آره. خب خوب دویدیم. پرسیدم؟ - مدرسه می ری؟ - آره کلاس چهارمم، درسمم خیلی خوبه. - خونه ت کجاست؟ - اسلامشهر. - صبحها کار می کنی؟ - بله، خرج خونه می دیم. - اهل کجایی؟ - چشمهای کوچک صورت گردشو زیر انداخت و گفت: - بیرجند. - روز چند کار می کنی؟ - 2500 تا 3000 - چند تومانش مال خودته؟ - همش را به مادرم می دم. - مادرت کار نمی کنه؟ - نه خواهرهام هم کار نمی کنن و درس می خونن. من و برادرم خرج خونه رو می دیم. غروری در نگاه و صداش پیدا شد. - برادرت چندسالشه؟ - 8 سال. - چه وقت خونه می ری؟ - ساعت 7 یا 8 شب - پس کی مدرسه می ری؟ - ساعت 8 تا 10. - مگه اون موقع مدرسه هم هست؟ - به خانم پس ییایید و ببینید چه مدرسه ای هم هست. - کجا؟ همان اسلامشهر؟ - بله. - بعد از این همه کار سرکلاس خوابت نمی بره؟ - نه خانم تازه شاگرد خوبی هم هستیم. دیکته و ریاضی مونم همیشه بیسته. - کی فرصت می کنی درساتو بخونی؟ - از جیبش تکه گچی بیرون درآورد و گفت: هروقت مشتری نداشته باشم با این گچ رو دیوارها دیکته و حساب تمرین می کنم. - گفتی چند تا خواهر وبرادر داری؟ - 2 تا خواهر و یک برادر که با هم کار می کنیم اما اون خوب کار نمی کنه چون همیشه سر صندلی اتوبوس موقع کار خوابش می بره. امروز هم هر کاریش کردم نتونست از خواب بلند شه و با من بیایید. - راستی می دونی کار کردن بچه ها طبق قانون ممنوعه. - کدوم قانون؟ - قانون حمایت از حقوق کودکان. لبخندی زد، انگار این قسمت را نتوانست بفهمد، شاید تا بحال نشینده بود، شاید هم به ریشخند گرفت. مکثش برایم سنگین بود. ادامه دادم: - راستی چند بار این جمله را تکرار می کنی؟ - نمی دونم؟ قدش به زحمت به کمرم می رسید. کوچک بود و سیه چهره. لباسهای نسبتا مرتبی داشت. با کوله باری از مسواک و چسب زخم. ساکش کیف مدرسه بود و کاملا شبیه شاگرد مدرسه ای ها. اما مدرسه اش نیمکت نداشت، معلم نداشت، لوح کلاس درسش هم حروف الفبا سردر مغازه ها و تابلوهای خیابان بود و اعدادحسابش هم شماره پلاک ماشینها. گفتم: می دونی تبلیغ یعنی چی؟ نگاهی کرد و گفت: همین چیزها که که تو خیابانها به در و دیوار می زنن یا وسط فیلمها تو تلویزیون پخش می کنند خب تبلیغ است دیگر. - می دونی تو تبلیغات چی خیلی خوبی هستی؟
وسط بزرگراه پیاده شد تا پیام سیاسی، اقتصادی، بهداشتی شو به گوش دسته ای دیگر برساند. نگاه متبسمش بعد از بیان ماده 32 کنوانسیون حقوق کودک از ذهنم بیرون نمی رفت. شاید در دلش خنده آور شده بودم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت 10:21 توسط مریم پناهی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گرامی یار مهربانم!
مرا ببخش که حنجره ام خونی است. زیرا خروس های قبیله ی مغلوبم را در آستان سرخ سحر سر بریده اند. اینک من در خروسخوانِ خونِ تبارم می خوانم. |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1389 مهر 1389 تیر 1389 اردیبهشت 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 |
| آرشیو موضوعی |
|
سرزمین من |
| پیوندها |
|
نغمه نسبتا پست آفرینش خداهای مرده مه و ماه خانه کودکان کوشا نویددختهای آتش پاره دلتنگی های شاعر خیابان 154 (کوشا) |
|
RSS
|